تبلیغات
وارث - سند متقن مانع تحریف اندیشه امام است
گفتاری ازدکتر محمود بروجردی

 یک روز حاج احمد آقا بریده یک روزنامه را که حدود هفت غلط املایی در آن وجود داشت، خدمت حضرت امام برد و عرض کرد در یک خبر که چند سطر هم بیشتر نیست حدود هفت غلط املایی وجود دارد؛ چگونه می‌توان انتظار داشت که آثار و نوشته‌های شما در آینده با اینگونه غلط‌ها و همراه با غلط به چاپ نرسد؟! احمد آقا با استناد به همین موضوع با حضرت امام مشورت کرد تا یک مرکزی که مسئول انتشار آثار امام باشد را تأسیس کند. آن نامه مهم را خدمت حضرت امام نوشتند و امام هم موافقت خودشان را اعلام کردند و این مسئله موجب شد که آثار امام با دقت تمام چاپ و در اختیار جامعه و همگان قرار بگیرد و همین موضوع مقدمه‌ای شد برای تأسیس مؤسسه نشر آثار امام خمینی که در حال فعالیت است. اگر اکنون شما از تعدادی افراد در نقاط مختلف شهر سؤال کنید که حضرت امام چند سال در تبعید بودند هرکدام یک جور جواب می‌دهند. اکثراً می‌گویند امام 15 سال در ایران نبودند. آنها از زمان 15 خرداد 1342 محاسبه می‌کنند. کم کم این در تاریخ می‌ماند. صد سال دیگر، مثل اکنون نسبت به زمان ائمه اطهار است. در زمان حضرت رسول(ص) اخبار متناقض گفته شد؛ هر دو هم سره هستند. الآن ما وسیله لازم را در اختیار داریم برای تسویه و تصحیح اشتباهات تاریخی در مورد امام. اما چون همه کارهایمان عجله‌ای انجام می‌شودآنگونه که باید و شاید به آن نمی‌پردازیم. من خیلی از برنامه‌هایی که این روزها از تلویزیون پخش می‌شود را می‌بینم. آنچه که حاج حسن آقا خمینی در مورد گزینشی بودن کلام امام در صدا و سیما گفتند صحیح است. ایشان منظورش این بود که حرف‌های امام را قطعه قطعه نکنید و در اختیار جامعه قرار ندهید. ایشان می‌گوید همه کلام امام را پخش کنید. الآن وقت و زمان وحدت است. نقطه نظر حاج حسن آقا خمینی این است. اکنون زمان وحدت است.
 یک شب با احمد آقا نشسته بودیم و دو نفری راجع به اوضاع و احوال سیاستمداران در کشور صحبت می‌کردیم. هردویمان از وضع موجود آن زمان عصبانی بودیم. بلند شدیم و خدمت حضرت امام رفتیم. ظاهراً چهره‌های ما نشان از درون ما داشت. نشستیم، حضرت امام رو کردند به ما که چه خبر؟ من رو کردم به احمد آقا و گفتم شما بگو. ایشان هم گفت شما بگو. حاج احمد آقا شروع کردند به گفتن. تا شروع کرد به صحبت کردن حضرت امام نگذاشت جمله‌اش تمام بشود. فرمود همه گروه‌ها دست در دست هم کردند که شاه را از این مملکت بیرون کنند و این کار را کردند. خب طبیعی است که هرکسی یک چیزی بخواهد و نظری داشته باشد. با همدیگر بنشینید و مباحثه و گفتگو بکنید، با همدیگر کنار بیایید.
اصولاً ضرب‌المثل‌های فارسی خیلی عجیب و غریب هستند چون فرهنگ ما در مسیر افراد با فرهنگ‌های مختلف، آمدند و رفتند فرهنگ ما آغشته شده است. ملیت‌هایی که آغشته نشدند مثل تاجیک‌ها، اصطلاحات قدیمی در آنها باقی مانده است. اصطلاح مورد نظر من این است: «چشم، زهر چشم را می‌گیرد» دو نفر که با یکدیگر اختلاف شدید داشته باشند وقتی به همدیگر برسند یک شرم و حیایی بین آنها ایجاد می‌شود که آنوقت این اصطلاح را به کار می‌برند.چشم دو طرف که به همدیگر می‌افتد آرام می‌شوند. امام فرمودند بنشینید و با هم مشکل را حل کنید.
 مرحوم بازرگان یک سخنرانی در عصر نهم ذی‌الحجه سال 1358 در دانشگاه تهران انجام داد. آن زمان حضرت امام هم در قم تشریف داشتند. من داشتم به قم می‌رفتم و از طریق رادیو صحبت‌های مرحوم بازرگان را شنیدم. یک عبارتش که واقعا برای من خیلی گران آمد و من را عصبانی کرد این بود که ایشان در آن سخنرانی گفت: «به من ایراد می‌گیرند که اینها کی هستند که به کابینه‌ات آوردی؟ سپس ادامه داد ما آدم نداریم چکار کنیم!» یعنی آن زمان کشور 36 میلیون جمعیت داشت و کشور دارای آن همه نخبه و دکتر و مهندس متعهد بود، چطور ایشان می‌گفتند که ما آدم نداریم من خیلی تعجب کردم. اما نگاه امام اینگونه نبود. امام با این نگاه که همه یکسان هستند و هرکسی توانایی خاصی دارد با مسئله برخورد می‌کرد نه اینکه کشور نخبه ندارد.
 تابستان سال 1357 در نجف خدمت حضرت امام بودیم. آن زمان آقای شریعتمداری نظرش این بود که ما باید از شاه بخواهیم که به قانون اساسی عمل کند. امام به من به صورت خصوصی فرمودند که مقصودشان این است که ما یقه شاه را گرفتیم اکنون رها کنیم و بیاییم دامنش را بگیریم. این عین عبارت حضرت امام است. قرار شد که آقای مطهری با یک نفر دیگر بروند با آقای شریعمتداری صحبت کنند. آنجا پیشنهاد آقای موسوی خوئینی‌ها شد، نمی‌دانم که حضرت امام یا ایشان را نمی‌شناختند و یا تکلیف نمی‌کردند. فرمودند چند سالشان است؟ عرض کردم حدود 40 سال. اگر 30 ساله بود مسلماً امام اجازه نمی‌داد. می‌گفتند جوان است، آدم پخته‌تر باید برود صحبت کند. آن وقت آقای شریعتمداری مرجع بود. باید کسی می‌رفت با ایشان صحبت می‌کرد که بتواند با استدلال قوی نسبت به موضوع برخورد کند. آقای مطهری واقف و آگاه بودند. آن اعلامیه‌ای که حضرت امام در مورد نیمه شعبان سال 1357 نوشتند که مردم جشن بگیرند ولی چراغانی نکنید، آن زمان حضرت امام مشرف بودند به کربلا و ما هم همراه ایشان بودیم. به حاج احمد آقا و بنده فرمودند بروید خبر بگیرید از ایران. سؤال کردیم از کی؟ فرمودند: از آقای مطهری. خدا می‌داند که چقدر طول کشید که تلفن به آقای مطهری وصل شد. ایشان گفتند به آقا سلام برسانید و عرض کنید همانگونه که فرموده بودید کارها انجام شد. مردم جشن گرفتند، سخنرانی‌ها کردند ولی چراغانی نکردند. به نظرم این اولین رفراندوم امام بود.
 حاج احمد آقا در تشکیلات حضرت امام حکم یک ستون خیمه را دارد. در جماران حضرت امام از پله‌های اتاق می‌خواستند به پایین بیایند پله برای ایشان ضرر داشت. گفتند اگر شیب داشته باشد، راحت‌تر می‌توانم بالا و پایین بروم. حاج احمد آقا بلافاصله دستور داد آن پله‌ها را به صورت شیب‌دار درآوردند. احمد آقا واقعاً همه جزئیات را نسبت به حضرت امام رعایت می‌کردند. هم از جهت سلامتی و هم از جهت اینکه رفت و آمدها با امام به‌گونه‌ای باشد که نگرانی خاصی ایجاد نگردد. مخصوصاً اینکه منظم باشد و باعث خستگی بیش از حد امام نشود. بعضی اوقات اتفاقاتی در گوشه‌ای از کشور رخ می‌داد که به گوش امام می‌رسید. احمد آقا بعضی اوقات می‌گفت نمی‌دانم کی رفته و فلان مطلب را به امام گفته؟! خب حضرت امام متوجه می‌شدند. چون روزنامه‌ها را خیلی با دقت و سرعت می‌خواندند. اما آنچه را که بایستی حضرت امام آگاهی داشته باشند، حاج احمد آقا کوتاهی نمی‌کرد. اگر احمد آقا نمی‌گفتند و امام مطلب را از کس دیگری می‌شنیدند، خُرده می‌گرفتند به احمد آقا که چرا مثلاً فلان مطلب را به من نگفتی؟!
 یکی از نکات خیلی حساس این بود که یادم هست اوایل، زمانی که حضرت امام در حسینیه جماران سخنرانی داشتند، بعد از سخنرانی دو سه نفر بودند که می‌نشستند فیلم سخنرانی را ادیت می‌کردند. گاهی اوقات می‌خواستند چیزهای کوچکی را از فیلم بردارند. اصلاً چیزی را اضافه نمی‌کردند، حتی آنها را هم حاج احمد آقا به سمع و نظر حضرت امام می‌رساند.
شرح یک نامه‌ای را خدمت شما عرض کنم. خانم ما یک شب آمد منزل و گفت که امروز عصر یک اتفاق عجیبی افتاد.ظاهراً قبلاً در صحبت‌ها گفته‌ام. می‌گفت من وقتی رفتم خدمت حضرت امام با یک حالت خاصی از من پرسیدند احمد کجاست؟ می‌گفت به امام عرض کردم، نمی‌دانم.من رفتم خدمت خانم و بعد آمدم خدمت شما. امام نسبت به خانم حساس و مقید بودند که بچه‌ها خدمت خانم برسند. خانم بنده می‌گفت آن روز آقا با حالت عجیب پرسیدند احمد کجاست، سپس فرمود برو پیدایش کن. گفت آمدم بیرون توی حیاط خانم، دیدم احمد جان دارد می‌‌آید. گفتم احمد بدو که آقا کار مهمی داره؛ نمی‌دانم هم چه جوریه؟! گفت احمد آقا با آن وزن سنگینش دوید و من هم پشت سرش تا ببینم چه خبر است. تا احمد رسید به اتاق، امام فرمود آن را آقای انصاری داده؟! احمد آقا گفت نمی‌دانم. احمد آقا برگشت و رفت بعد از چند دقیقه مجدداً خدمت امام برگشت و گفت خیر، خوشبختانه ندادند. یک صفحه کاغذ با خود آورد و خدمت امام داد. همسرم تعریف می‌کرد حضرت امام به مدت چند ثانیه روی آن متن یک کلمه را خط می‌زنند و یک کلمه دیگری می‌نویسند و می‌دهند به احمدآقا که ببرند. همسرم گفت که من گفتم آقا، اینکه چیز مهمی نبود که شما اینقدر دلواپس شده بودید! امام در سخنرانی‌هایشان که الآن در تلویزیون پخش می‌شود به ندرت دیده می‌شود که عصبانی باشند. زمان شهادت شهید مطهری، قضیه گروه آذربایجانی‌ها (خلق مسلمان) یا راجع به قضیه قصاص خیلی عصبانی بودند. در مجموع امام خیلی خونسرد بودند. بعد از اینکه خانم من به امام می‌گوید که آقا اینکه چیز مهمی نبود حضرت امام پاسخ می‌دهد: این نامه پیامی بود به رزمنده‌ها من در این پیام نوشته بودم که «من همیشه شما را دعا می‌کنم» در حالیکه من همیشه آنها را دعا نمی‌کنم بلکه برداشتم خط زدم و نوشتم «که من بیشتر اوقات شما را دعا می‌کنم». حضرت امام اینقدر ریزبین بود. حتی امام می‌توانست از طریق حاج احمد آقا پس از اینکه این نامه به صدا و سیما رفت به صورت تلفنی بگویند که مثلاً آن کلمه عوض شود.
 زمانی که حضرت امام آن متنی که برای نخست وزیری آقای بازرگان داده بودند، خدا رحمتش کند شهید صدوقی را، من برداشتم بردم آنجا و نشسته بودیم خدمت حضرت امام. حاج احمد آقا آمد و گفت آقا در این متن قلم خوردگی وجود دارد ما می‌خواهیم بدهیم دست خبرنگاران داخلی و خارجی شما یکبار دیگر این را بنویسید. ایشان فرمودند من نمی‌نویسم. آقای صدوقی گفت آقا، احمد آقا درست می‌گویند. امام فرمودند قلم من خوب نیست. من یک قلم خودنویس خیلی خوب داشتم، فوری دادم خدمت امام و عرض کردم آقا این قلم خیلی خوب می‌نویسد. خلاصه حضرت امام مجبور شد دوباره بنویسد. حاج احمد آقا خیلی مواظب اینگونه موارد که به مسئله نظم و انضباط برمی‌گشت، بود.
 مطالبی در روزنامه‌ها چاپ می‌شد. با اینکه خودشان در سخنرانی‌های امام حضور داشتند و با توجه به وقت کم‌شان، به دو دلیل می گرفتند و می خوانندیکی از تلویزیون نگاه می‌کردند ببینند که چه جوری دارد پخش می‌شود که احتمالاً اشکالی یا ایرادی در پخش آن نباشد؛ بعد هم روزنامه‌ها را می‌خواندند. عرض کردم آن هفت تا غلط را که از یک خبر درآورد که احتمال می‌دهم مجله سروش بوده (البته آن مطلب مربوط به سخنرانی حضرت امام نبود، بلکه مربوط به یک موضوع دیگری بود)، و نزد امام برد همان باعث ایجاد جرقه در ذهنش شد که باید آثار امام و بیانات امام کنترل شود و از یک کانالی مطمئن رد شده و بعد بیرون بیاید. به بیانی این اختلاف‌نظرهایی که مربوط به احادیث و روایات از قدیم‌الایام مانده، الآن دیگر تکرار نشود. در واقع امروز را پیش‌بینی می‌کرد. یادم هست در زمان حیات حاج احمد آقا، فرزند من آقا مسیح با ایشان صحبت کرد که بد نیست که خاطرات افراد را در موضوعات مختلف جمع‌آوری کنیم که با هم توافق کردند که این کار انجام شود، که کار خوبی هم بود.
 احمد آقا از زمان حضورشان در نجف، اعلامیه‌های امام را برای ثبت در آثارشان نگهداری می‌کرد. یک آرشیو خیلی خوبی هم از این اعلامیه‌ها تشکیل دادند. آن زمان آقای سید محمود دعایی اعلامیه‌ها را از نجف به بغداد می‌بردند و یک شخص ارمنی آن را پیدا کرده بود که دستگاه تکثیر داشت. این آقا زبان فارسی هم بلد نبود که بخواند ولی می‌توانست حرف بزند. آقای دعایی اعلامیه‌ها را از این طریق تکثیر می‌کرد و به چند نفر مسافر می‌داد که به ایران بیاورند که اگر یکی لو رفت بعدی بتواند آن را به ایران برساند. 
 پس از ارتحال امام حاج احمد آقا بر نامه‌های امام حاشیه‌ای هم نوشت. نامه‌های خانوادگی را هم حفظ کرد. پاکت‌ها را باز نمی‌کرد و امانتدار بود.
یک مدت به دور از چشم دوستان و تنهایی نشست و آنها را تنظیم می‌کرد. خیلی زحمت کشید. در این خانواده هرکسی برنامه خودش را داشت. آنچه که برای دختر بزرگشان مرقوم می‌فرمودند کاری نداشتند به دختر دوم یا سوم یا حاج احمد آقا . در نتیجه هرکس خودش مستقلاً  یک مقصدی بود برای مطالب حضرت. هرکسی مستقلاً برنامه خاصی با امام داشت. اینکه حاج احمد آقا این نامه‌ها را می‌گرفتند برای این بود که حفظ بشود. گاهی در نامه‌ها عبارتی بود که مهم بود. حاج احمد آقا سعی داشته آنچه که از امام صادر شده مضبوط بشود. که این کار را امانتدارانه انجام داد، و نسبت به ثبت و ضبط همه دست‌نوشته‌های امام اقدام کرد.
 یک روز خدمت امام رسیدم ایشان از من پرسیدند هنر بازاری چیه؟ موضوع از این قرار بود که من یک مصاحبه کردم که از رادیو پخش شد. در آن مصاحبه من واژه هنر بازاری را به کار بردم. از یک هنرمند که در حال ایفای نقش خودش است، مثال آوردم. داستانی را در مورد یکی از هنرمندان قبل از انقلاب نقل کردم که برای اولین‌بار می‌خواست به صحنه تئاتر بیاید و نقش خدمتکار را هم به او داده بودند. وقتی می‌خواست برای اولین بار از دکور به محوطه بازی بیاید بدون اینکه توجه کند زیر پایش یک پله کوچک دارد وارد می‌شود، یک مرتبه زیر پایش خالی شده و در حال زمین خوردن بود او با ساندویچ و نوشابه داشت وارد دکور می‌شد که غذای داخل سینی که ساندویچ و شیشه لیموناد بود را در حالت افتادن بین هوا و زمین می‌زند و می‌گیرد. جمعیتی که در سالن نشسته بودند فکر می‌کنند این یک نقش است که به این آقا داده‌اند شروع کردند به کف زدن. همین ابتکار باعث گردید تا بعدها جزء هنرمندان درجه یک شود. عرض کردم که آقا این صحنه ابتکاری است اما مواردی هم هست که یک کارگردان می‌گوید تو این کار را انجام بده و هنرمند آن کاری که به او داده شده را انجام می‌دهد یا بجا یا تقلیدی. آن تقلید را من می‌گویم «هنر بازاری». فرمودند خیلی خوب.
می‌گویند که گذشته، پایه و بنیان حال و آینده است. یک انسان متعادل متفکر و متعهد وقتی شرح حال دوره رسالت و دوره امامت و دوره غیبت امام را می‌بیند که چه اظهارنظرهایی در این زمینه صورت گرفته برای خودش چیزی را ترسیم می‌کند. نمی‌دانم ولی از اینکه حاج احمد آقا یک انسان دوراندیشی بود می‌توان این تفکر در ذهنش رشد کند که اینها جمع بشود، مستند بشود. مطالب با سند متقن برای آیندگان ارائه بشود که دچار تحریف و اختلاف سند نشود.
یادم نیست آخرهای سال 58 بود یا اوایل سال 59. آن وقت که حضرت امام در خیابان دربند ساکن بودند. یک شب احمد آقا به منزل ما آمد، تنها بود. با یک جیپ آهوی قدیمی آمدند که بعدها فهمیدیم متعلق به یکی از دوستانش بود که قرض گرفته بود. زمان اوج ناآرامی‌ها و ترورها بود. بعد از شام حرکت کرد که بیاید منزل خودشان (یا همان منزل امام در دربند). به ایشان گفتم به منزل رسیدی یک تلفن به ما بزن که خیالمان راحت شود. منزل ما هم در ضرابخانه بود که حضرت امام 48 ساعت در آنجا حضور داشتند. دیدم دیر شد و ایشان زنگ نزد، خیلی نگران شدیم. سه ربع گذشت. زنگ زد. گوشی را برداشتم و با عصبانیت گفتم احمد تویی؟! چرا اینقدر دیر زنگ زدی؟ما نگران شدیم. با خنده گفت آقا محمود عصبانی نشو. یک کار خیر انجام دادم. سر راه که می‌آمدم دیدم یک آقا و خانمی با چهار بچه کنار خیابان ایستاده‌اند اینها را سوار کردم و بردم رساندم. بعد آمدم خانه؛ به همین دلیل دیر شد. یکبار هم همان منزل بودیم وقتی که امام در قم بودند، دیدم ایشان با یک وانت آمد و تعریف می‌کرد در بین راه برای انجام کار خیر با وانت یک باری را هم جابجا کرد. وانت متعلق به آقای حاج محمد علی صدوقی و متعلق به بنیاد آنها بود. خدا رحمتش کند.